استفاده از غیبت!

داشتم به این فکر میکردم حالا که آقا و مولامون توی غیبت ظاهری قرار دارند، چرا ما نباید از این موقعیت استفاده لازم رو ببریم؟ حالا که هر ثوابی کنیم چندین برابر برامون مینویسند(بخاطر غیبت) حالا که اگه هوای نفس خودمون رو کنترل کنیم مقام برادری پیامبر رو کسب میکنیم،چرا نباید این کارو کنیم؟

بر فرض که همین جمعه حضرت ظهور کنه… و همین جمعه هم عدل سرتاسر جهان رو پر کنه… اونوقت یک سوال دارم، با شکم سیر غذا نخوردن کار بزرگی هست؟ کار بزرگ اینه که گرسنه باشیم و بخاطر خدا چیزی نخوریم… توی ظلمت آدمی که بتونه نورانی باشه کارش احسنت داره و لایق برادری با پیامبر رو داره…

یک چراغ روشن میان میلیون ها چراغ روشن دیگر ارزش دارد ولی ارزشش اونقدر ها هم زیاد نیست… ولی یک چراغ روشن میان میلیون ها چراغ خاموش چطور؟ این چراغ بینهایت با ارزش هست…

دوری نوشت

 

حدیث عشق

هر آنکه نیست در این حلقه زنده به عشق          بر او نمرده به فتوای من نماز گذارید

مارا به جرم عشق مؤاخذه میکنند گویا نمی دانند که عشق گناه نیست. اما کدام عشق؟!

خداوندا، معبودا، عاشقا، مرا که آفریدی، عشق به پدر و مادر را در من به ودیعت نهادی.

مدتی گذشت. دیگر عشق را آموخته بودم، اما به چه چیز عشق ورزیدن را نه، به دنیا عشق ورزیدم. به مال و منال دنیا عشق ورزیدم. به مدرسه عشق ورزیدم. به دانشگاه عشق ورزیدم.

اما همه اینها بعد از مدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد. یعنی عشق به تو، فهمیدم عشق به تو پایدار است و دیگر عشق ها، عشق دروغین است، فهمیدم که (( لا یَنفعُ مالُ و لا بَنون )) فهمیدم که وقتی شرایط عوض شود (( یَفّرُ المرءُ من اَخیه و صاحبة و بنیه و اُمه و اَبیه و… ))

پس به عشق به تو دل بستم. بعد از چندی که با تو معاشقه کردم به یکباره به خود آمدم! دیدم که من کوچک تر از آنم که عاشق تو شوم و تو بزرگ تر از آنی که معشوق من قرار بگیری. فهمیدم که در این مدت که فکر میکردم عاشق تو هستم اشتباه میکردم.

این تو بودی که عاشق من بودی و مرا میکشاندی. اگر من عاشق تو بودم باید یک سره به دنبال تو می آمدم ولیکن وقتی توجه میکنم میبینم گاهی اوقات در دام شیطان افتاده ام ولی باز به راه مستقیم آمده ام. حال میفهمم که این تو بودی که عاشق بنده ات بودی و هرگاه او صید شیطان شده تو دام شیطان را پاره کردی. هر شب به انتظار او نشستی تا بلکه یک شب اورا ببینی! حالا میفهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی. بنده را چه که عاشق تو شود.(عنقا شکار کس نشود دام باز گیر)

آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار میکردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوقت مینشستی، اما من بدبخت ناز میکردم و شب خلوت را از دست میدادم و میخوابیدم. اما تو دست بر نداشتی و اینقدر به این کار ادامه داده ای تا بلاخره منِ گریز پای را به چنگ آوردی.

من فکر میکردم که با پای خودم آمده ام و چه خیال باطلی. این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود. مرا که به چنگ آوردی تا به دور از هرگونه هیاهو با من نرد عشق ببازی و من در کار تو حیران بودم و از کرم تو تعجب میکردم، آخر تو بزرگ بودی من کوچک. تو کریم بودی و من لئیم. تو جمیل بودی و من قبیح. تو مولا بودی و من بنده و من شرمنده از این همه احسان تو بودم.

کمند عشقت را محکم تر کردی. مرا به خط مقدم عشق بردی. در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود. من هنوز از لذت آن شراب مستم.

اولین جرعه آن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم. اما این بار تو بودی که ناز میکردی و مرا سر میگرداندی پیاله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضای جرعه ی دیگر کردم اما پیاله ام را شکستی.

هرچه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی. اکنون من خمارم و پیاله به دست. هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر میبرم.

ای عاشق من. ای اله من. پیاله ام را پر کن و مرا در خماری نگذار. تو که یک عمر به انتظار نشسته بودی حال که به من رسیده ای چرا کام دل بر نمیگیری. تو که از بیع و متاع عشق دم میزدی چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته ای؟!

اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمی کنی، پیاله را خود میشکنم و متاعم را به آتش می کشم تا در آتش حسرت بسوزی و انگشت حیرت به دندان بگزری!

   به آهی گنبد خضرا بسـوزم          جهان را جمله سر تا پا بسوزم

  بسوزم یا که کارم را بسازی          چه فرمایی بسـازی یا بسـوزم

حدیث عشق

 


ادامه مطالعه

سرگذشت لکّه!

چشمان مرد ضعیف بود،به همین دلیل مجبور بود از عینک استفاده کنه… در جاده ای خاکی در مسیر خانه بود که زمین خورد و لکه ها به سوی لباس هایش حمله ور شدند! به محض بلند شدن عینک خود را گرفت و با پارچه ای تمیز،آن را تمیز کرد سپس نگاهی به پیراهن سفید و شلوار سیاه و کفش کهنه ی پاره اش انداخت،پیراهن سفیدش را همینکه به خانه رفت تمیز کرد تا لکه اش پاک شود. و شلوار سیاهش را به داخل ظرف لباس های نشسته شده خانه قرار داد و کفش هایش را نیز کنار پله قرار داد…

 


نظر دوستان:

سهاب :

پارچه ی سفید آلودگی زود روش به چشم میاد!!

قلب.. وجود انسان .. در ابتدا مثل همون پارچه ی سفید هست کمی که ناپاکی روش بیفته فوری معلوم میشه و هرچه زودتر باید پاکش کرد یا انسان مومن هم میشه گفت مثل یه پارچه ی سفید هست خطای هرچند کوچیک انسان مومن خیلی بیشتر توجه رو جلب می کنه!!

اما پارچه ی سیاه دیگه کثیف شدنش زیاد برای کسی مهم نیست.. انسان گناهکار که دیگه قلبش سفید نیست هرچقدر هم آلوده تر بشه…

و اما کفشی که عادت کرده به گلی و خاکی بودن!زمین خوردن هم چندان براش فرقی نمی کنه!!مثل انسانی که دیگه کار از کار گذشته!!

چشم های ضعیف.. انسانی که معرفتش کم هست! از فعل حمله کردن استفاده کردید برای آلودگی ها .. من رو یاد گناهان و حیله های شیطان میندازه که هر لحظه حمله می کنند به آدمی!!

حاتم ابتسام:

لکه اگر جاش خوب باشه دیده نمی شه!

اگر هم بد باشه که بدیش بیشتر می شه!!!

جابر رمضانی:

کاش لکه های کثیف روی روح و وجود و  قلبمون هم به همین خوبی معلوم بود تا به محض نشستن پاکش می کردیم ……

اما نظر خودم:

ادامه مطالعه

آخرین مطلب سال 91

این آخرین مطلب سال 1391 هست… چند دقیقه دیگه هم سال 92 شروع میشه…

قبل از هر چیزی این عید رو به همه دوستان خودم از صمیم قلب تبریک میگم

در مورد سال 91 خواستم یک چند نکته ای رو بگم
سال 91 برای من جزء بدترین سال های عمر من بود… سالی که به نظر خودم پر گناه ترین و پر توبه ترین و پر توبه شکستن ترین و پر ضربه ترین سال بود…
از گناه ها که چیزی نمیگم چرا که فقط بین من و خدا بود و انشالله باقی میمونه…
اما ضربات… ضربات خیلی سختی خوردم توی این سال..
بزرگترین ضربه نیز شکستن قلبم بود که …
ضربه بعدی معدل کم توی ترم قبلی بود که باز به دلیل قبلی مربوط میشد(پانزده و خورده ای شدم..)
و…

البته روز های خوبی هم داشتم
شاخص ترین اونها هم معافی از خدمت بود!
اتفاق خوشحال کننده دیگه هم ایجاد این وبلاگ بود… و پیدا کردن دوستان خوبی مثل شما.. با اینکه من بالای 2 سال وبلاگ نویسی کردم اما هیچ یک از وبلاگ هایم تا این اندازه برایم لذت بخش نبوده اند.. آنقدر لذت بخش بوده اند که به راحتی توانستم تمام مطالب 2 سال قبل را حذف کنم و این هارا جایگزین اثر هایم کنم…

به هر حال من از عملکرد خودم در سال 91 اصلا راضی نبودم.. و به همین دلیل تصمیمم رو راسخ کردم که در سال 92 بهترین عملکرد خودمو نشون بدم…

امید دارم که به کمک خداوند سال 92 برایم شروع عمر مفید من باشد و من شروع کمال خود را در سال 92 پایه گذاری کنم…

درس هایی که از سال 91 گرفتم:

  • حتی اگر سرپرست گروه ترجمه سایت وردپرس پارسی * باشیم ولی زبانمون ضعیف باشه این عنوان هیچ فایده ای نداره برای آدم.
  • حتی اگر جزء مدیران داخلی سایت وردپرس پارسی هم بوده باشیم ولی حتی یک خط کدنویسی بلد نباشیم هیچ فایده ای ندارد.
  • حتی اگر بهترین کتاب ها را خوانده باشیم ولی از آنها یاداشت برداری نکنیم تا در ذهنمان برای همیشه باقی بمانند هیچ فایده ای ندارد.
  • حتی اگر بهترین دانشجویان باشیم ولی درس هارا بگزاریم برای آخر ترم، هیچ فایده ای ندارد.
  • حتی اگر بهترین نحو توبه کرده باشیم، ولی در برابر کوچکترین باد به لغزش بی افتیم هیچ فایده ای ندارد.
  • حتی اگر چندین آرزو در ذهنمان داشته باشیم ولی برای رسیدن به آنها تلاش نکنیم هیچ فایده ای ندارد. یا باید آرزو های خود را بکشیم یا اینکه برای همه آرزو های خود نهایت تلاش را بکنیم..
  • حتی اگر به نحو احسنت زندگی کنیم ولی هدف والایی نداشته باشیم هیچ فایده نداره…

خدایا کمکمان کن تا در راه تو قرار گیریم

خدایا ریشه هایمان را آنقدر در راه خود محکم کن تا با سخت ترین طوفان ها مقاومت کنیم

خدایا دشمنان اسلام را ذلیل گردان و عمری طولانی و با عذت به رهبرمان آقا خامنه ای ده

خدایا ظهور آقایمان را زودتر برسان تا ظلم ها و تاریکی هارا نابود سازد و به روشنایی تبدیل کند.

خدایا این سال 92 را برایمان جزء بهترین سال ها قرار ده


* : سایت وردپرس پارسی: بزرگترین و قوی ترین سایت نرم افزار تحت وب وردپرس به زبان پارسی میباشد که مدیران و موسسان آن از قوی ترین افراد در حوضه برنامه نویسی و توسه وردپرس هستند… = wp-parsi.com

 

نیم گلایه!!

دوستان یک نیم گلایه ای داشتم… همونطور که اکثر بازدید کننده های این وبلاگ از وبلاگ نویس ها هستند،به خوبی این مطلب رو درک میکنند که مطلب بدون دیدگاه خیلی به دل نویسنده اون نمیچسبه… یعنی برای نوشتن مطلب بعدی دست ادم به نوشتن نمیره… اگه وبلاگ عاشق کتاب تا اینجا پیش اومده همش بخاطر دیدگاه هایی بود که شما کاربران و دوستان عزیز من در مطالب قرار میداید… دوستانی که همیشه با دیدگاهشون دل منو شاد میکدند…
یاسر شاهی عزیز
رزمنده
حاتم ابتسام
سهاب

اما الان هیچ کس توی قسمت دیدگاه ها نیست… البته بعضی وقت ها دیدگاه هایی پیدا میشه که با نبودنشون یکسان هستند… مثلا: ” بسیار زیبا بود ” ” استفاده بردم ” و… خب این ها که هیچ فایده ای ندارند… وبلاگ میزنیم و توش مطلب مینویسیم و برای مطالبش مطلب مینویسیم تا اولا یک چیزی یاد بگیریم.. بعد نظر دیگران رو در مورد مطلب خودمو بدونیم…اما نتیجه ای که میگیریم چی هست؟ هیچی فقط اینکه مینویسیم… و هیچ سود دیگری نمیکنیم…

 

وبلاگ نویسان تقریبا یک نوع شبکه بایستی ایجاد کنند…بایستی برای خونده شدن و دونستن نظرات دیگران بایستی مطالب دیگر وبلاگ هارو هم خوند و توی مطالبشون دیدگاه های مفید ارسال کرد… البته بعضی از وبلاگ ها جوری هستند که نمیشه توش دیدگاه های نقدی(نقد کننده ای) گذاشت.. چرا که کل مطلبش به یک خط هم نمیرسه و برای همین نمیشه نقدی کرد..چرا که چیزی نداره که بخوایم نقد کنیم… ولی من به شخصه تا حدودی اگه چنین مطالبی رو خوندم سعی بر این میکنم حداقل یک یادگاری با همون مضموم توی مطلبش قرار بدم..

با فید ریدر خودم 12 وبلاگ رو دنبال میکنم.. تقریبا پای ثابت مطالب وبلاگشون هستم…(بعضی ها هم که روزی چند مطلب کوتاه مینویسند، حد اقل روی یکی از اون ها دیدگاه میفرستم…) پس حد اقل انتظارم اینه که حداقل 8 نفر پای ثابت مطالبم باشن…(همراه با دیدگاه های سایرین) ولی تعداد دیدگاه های مفید خیلی چیزای دیگه ای رو نشون میده (عددش نهایتا 1 هست!!)… نمیدونم شما بودید چه احساسی بهتون دست میداد..

اگه مطالب وبلاگم مشکل داره لطفا بهم بگین که کجاش مشکل داره تا بتونم اصلاحش کنم..

اگه قالب وبلاگ مشکل داره بگین تا عوض کنم..

یا اگه من خودم مشکل دارم لطفا مشکل خودمو بگین که اصلاحش کنم..

من ادم کم جنبه ای نیستم.. جنبم حداقل در مورد انتقاد کامل هست… انتقاد هارو سازنده میبینم نه سوزنده…